روزنوشت من

1402/5/24 روز

نام اینجا را باید به گاه نوشت تغییر بدم. چند مدته که از یاد بردم اینجارو. اگه بخوام از حال و هوای این روزا بگم باید بگم که تابستون اصلا خوبی نبود. انگار تمام این مدت توی یه کابوس زندگی می کردم. مرگ ناگهانی نوجوون و حال بد اقوام و ... . من هنوزم قدرت اینو ندارم به خوبی با دیگران ارتباط برقرار کنم. اما فکر کنم پیشرفت کردم چه از لحاظ درسی، چه تفکر و حتی کاری. راستش نمی دونم می تونم تو این کار دووم بیارم یا نه. ولی الان اینو می دونم که هیچ مهارتی رو به خوبی بلد نیستم. به همین خاطر مرددم و نمی دونم چطور باید به استرسم غلبه کنم.

  • نظرات [ ۰ ]

آخرین جمعه ی پاییز سال

هی میام بنویسم برات می‌خوای ثابت کنی زندگیم بدون تو سخت تره؟ آره راست میگی سخت تره. دلم داره از جاش در میاد که فقط یک کلمه باهات صحبت کنم بعد میام می‌بینم حتی چیزی هم نگفتم که بابتش بخوام ازت معذرت خواهی کنم! بعد دوباره نوشته ی تو کانالت یادم می‌افته که نوشتی وقتی که با من گذروندی رو فقط تلف کردی و غم عالم می‌ریزه تو دلم. فقط دیگه نمی‌دونم باید چیکار کنم!


 

در باب سه شنبه

باید بگم تجربه ی خیلی خوبی بود. از اون دوناتی که از انقلاب گرفتیم بگیر تا چایی‌ و بیسکویتی که تو اون سرما تو زیرج خوردیم. حتی اون آقایی که کنار دانشکده حقوق داشت از خودش عکس می‌گرفت و برگشتم بهت گفتم چقدر واقعا شبیه حقوق‌دان هاست. چیپس و پفکی که از اون مغازه گرفتیم و به خاطر سردی هوا داشتیم می‌دویدیم که دیدیم سگا تو فاصله ی خیلی نزدیک بهمون واق واق میکنن و گفتی ندو الان میافتن دنبالمون.

 حقیقتا سه‌شنبه خوبی بود. 

خدارو بابتش شاکرم.

  • نظرات [ ۰ ]
Designed By Erfan Powered by Bayan